هديه هديه ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

هديه خانم، مغز بادوم

روز چهارم مهد

1393/5/15 23:03
نویسنده : ماماني هدیه
170 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عشقم

امروز چهارمین روزی بود که رفتیم مهد کودک

تو سه روز گذشته منم همراهت میامدم داخل اما امروز اولین روزی بود که من داخل نیومدم و خودت تنهایی رفتی اول خوب بود اما تا خاله فهیمه رو دیدی پریدی بیرون و شروع به گریه کردی خلاصه خاله فهیمه بغلت کرد و بردت داخل منم رفتم و از اتاق مدیر تماشات کردم زود ساکت شدی و مشغول بازی شدی و خاله فهیمه هم برات کتاب پیش پیشک که با خودت برده بودی رو خوند خلاصه تقریبا یک ساعت و بیست دقیقه طاقت اوردی البته منم همون جا موندم چون نمی تونستم برم دلم شور می زد

بعد هم خاله فهیمه اوردت پایین و تا منو دیدی زدی زیر گریه و کلی گریه کردی و منم بغلت کردم و بوسیدمت و مثل هر روز یه بستنی هم جایزه گرفتی خلاصه که امروز هم گذشت منتظر فردا هستم

عزیزم وقتی می بینم گریه می کنی قلبم کنده می شه اما چاره ای نیست فعلا باید تحمل کنیم

امروز عصر با پدرت رفتیم اب تنی توی رود خونه اولش می ترسیدی اما بعد حسابی شجاع شدی و تو بغل پدرت بازی کردی البته یک ثانیه هم اون بیچاره رو ولش نمی کردی اما کلی بهت خوش گذشت و اصلا نمی خواستی از اب بیرون بیای حدود یک ساعتی توی اب بودین و وقتی بیرون اومدی یخ زده بودی اما بازم می خواستی برگردی تو اب خلاصه که خیلی بهت خوش گذشته بود بعد هم با پدر رفتی باشگاه سوار کاری پسر عمه پدرت و اسب ها رو دیدی چند روز پیشم با هم رفته بودیم و حسابی اسب و رو تماشا کردیم اما سوار نشدیم چون من که می ترسم و شما هم هنوز همه جوانب رو نسنجیدی

خلاصه بگم عشقم این روزا خیلی خوب بوده دیروز هم تولد من بود شب با پدرت رفتیم رستوران و شما اونقدر اونجا بالا پایین پریدی که ما حسابی شرمنده شدیم و با هزار حقه راضیت کردیم بشینی.

دوستت دارم عشقم

پسندها (2)

نظرات (0)